این مطلب رو سالها پیش تو مجله سروش جوان خوندم و خیلی خیلی خوشم اومد دوست دارم جزء اولین مطالب باشه٬ هرچند که نوشته خودم نیست.
ماجرا خیلی ساده بود. به تو گفتند : " یوسف باش " و شدی. " کن! ... فیکون ". نوبت من شد . هنوز نگفته بودم "چشم!" که دوباره مرا خواندند و نقش دوم! ... بار سوم و باز تکرار نام و نقش من. ذوق زده بودم . یادت هست؟ به تو گفتم :" درمن چیزی دیده اند که در تو نبوده ." گفتم :" من بازیگر بهتری هستم ، آماده برای هزار نقش، این را می دانستند." تو غمگین نگاهم کردی. غمت شبیه حسادت نبود . بیش تر به دل نگرانی برای دوست می ماند. من از حس عجیب نگاه تو بهت زده بودم، آن قدر که نفهمیدم پرده کنار رفت و بازی ازنگاه تو و بهت من آغاز شد.
حسود شدم و برادر . تا خانه برای ربودنت دویدم. هنوز تن لرزه گرفتن دستهای تو و تا صحرا دویدن در من هست. صحنه روی صورت معصوم تو، روی تن بی پیراهنت ، پیش از چاه تمام شد. تو هنوز یوسف بودی که من گرگ شدم .
برادران گرگ، ما گرگهای برادر ، پیراهنت را دریدیم. و یک قدم آن سو تر دلمان هوایت را کرد ... دلمان تنگ شد. گفتند برای باور یعقوب، خون لازم است . من داوطلب بودم. می خواستم بچکم روی پیراهنت . خار را بی هوا توی دستم فروبردم. این صحنه روی گریه ام بر شانه های پیراهنی که تو در آن نبودی ثابت ماند. روی قطره خونی که بوی یوسف نمی داد ... و من یعقوب شدم.
دیدم نیستی، چشمانم را بستم تا آخرین تصویر، صورت تو باشد. پسرها گفتند:"کور شد!" رفتم سر تپه های دور تا رد پای هر قافله ای را بو کنم. پیرمردها در هم نجوا کردند :"دیوانه!" از کاروانی پرسیدم :" در راه دلو شما از ماه پرنشد؟ " زن ها گفتند :"طفلکی ! " چشم دزدیدند. " او نمی آید، باور کن!" چیزی از خدا می دانستم که آنها نمی دانستند، صبر کردم. خسته نشستم سر تپه، لبم خشک بود . دلم آب می خواست. صحنه روی له له من، تمام شد. روی رد جوی شوری لای ریش های سفید... و من ساربان شدم.
ساربان شدم. کویر نوردی که سر هر سراب خون گریسته؛ درمانده از عطش، کسی خسته از چاه های بی یوسف. تا مرگ هر باوری یک قدم مانده بود که تو از آن اعماق بالا آمدی. گفتم :"سلام!" سالهای چاه تورا زلال کرده بود. لب گذاشتم بنوشمت. گفتی :" چه قدر منتظرت بودم! " گیج شدم. انتظاررا گمان کرده بودم فقط سهم من است. فکر کرده بودم برای تو در نقشت نه دلتنگی نوشته اند، نه چشم به راهی ... نه قحطی . تصور اینکه تو دلواپس آمدن من بوده ای، گودی پای چشم های نجیب، خیسی اشک آلود گریبان عریانت، مرا منگ و گنگ کرده بود که گفتی :"برویم!" به پاهای برهنه ی پاک و ترد تو روی خاک خیره شدم. به پای افزار گل آلود و سنگین خودم که انگار قرار بود هیچ جا مرا نبرند. دیدم هنوز برای با تو آمدن خیلی زود است. دیدم کم آورده ام. فروختمت؛ به چند درهم، سعی کن درکم کنی. هنوز برای باهم رفتن زود بود؛ با اینکه من از گرگ تا یعقوب راه آمده بودم. صحنه روی بوسه ی من به سکه هایی که نرخ تو بودند تمام شد . روی تو که هی برمی گشتی و مرا نگاه می کردی... من زلیخا شدم.
این بار تو قهر کردی. این بار تو فکر کردی که من خیلی دورم؛ من که هم می خواستم زن عزیز مصر باشم و هم عاشق یوسف. چقدر عشق را نمی فهمیدم. یک بار به ثروت فروخته بودمت، اینبار به قدرت. یک بار دیگر پیراهنت را دریدم. همه چیز داشت تکرار می شد. راه آمده را گویی بر گشته باشم. باز انگار ماده گرگی خشمگین شده باشم. زنان را نشاندم دور تالار. برای همه ترنج و کارد آوردم. به تو گفتم: " درآ " و به پیاله های پیش روی زن ها نگاه کردم که قطره قطره از خون تازه پر می شد. " این یوسفی است که مرا بر آن ملامت می کردید! " گفتم: "یا راه می آیی یا دوباره چاه" زندان را انتخاب کردی و خشکسالی شد. این صحنه روی گریه کردن من و پیاله ها، روی زنجیری که گردن تورا پی خود می کشید، تمام شد... و من پادشاهی کابوی دیده شدم.
گفتند تو تعبیر رویا می دانی و تو خود رویای من بودی. نشسته بودم روی تخت که آوردندت. هنوز همان یوسف بودی. به همان معصومی وقتی که تورا به صحرا بردیم. به همان پاکی وقتی که تورا بالا کشیدیم. گفتم: " کابوس گاوهای فربه دیده ام." گفتی: " قحطی است!" و خودت می دانستی که قحطی خیلی پیش از این آغاز شده بود. به رویم نیاوردی که این همه سال بی گناه به اعماق دور تبعید بوده ای. حتی گذاشتی خیال کنم تورا مامور خزائن زمین کرده ام. برکت زمین سالها بود که دست تو بود. این صحنه روی مشتی گندم که از لای انگشتان تو ریخت توی انبان مردی که مدام دعایت می کرد تمام شد... و من برادری قحطی زده شدم .
گفتند در مصر تو گندم می روید. ما قیافه اش را از یاد برده بودیم. برادرانم با انبانهای خالی راه افتادند. من اگر آمدم ولی بیش تر گرسنه ی انگشتان گندم ریز بودم بی آنکه بدانم آن انگشت ها به ساعد و بازوی یوسفی می رسند. تو فقط فکر کردی که من تو را به جا نیاوردم. چند چشم مگر مثل چشم های نگران معصومی است که با طناب او را پایین می فرستند؟ چند پیشانی مگر شبیه پیشانی پاک مهتاب گونی است که برای آخرین بار می بوسند؟ تو را شناختم همان اولین لهحظه که چشممان در هم افتاد. روی تخت عزیز مصر، زیر تاج، لای آن ردای بلند هم خودت بودی. غم توی نگاهت تورا لو می داد. همان که در لحظه آغاز، مرا مبهوت کرده بود. چه انتظاری داشتی؟ که بگویم: " هی! تو کی از چاه آمدی؟" با آن قیافه ی پریشان نان نخورده که بدبختی لای خطوطش جرم بسته بود، اگر چیزی از خویشاوندی می گفتم دست بسته به اسم "دیوانه" مرا می بردند. چه انتظاری داشتی؟ که با آن فلاکتی که از سر ورویم می ریخت بگویم: "این بالابلند، برادر من است"؟ تو گفتی که انبان های خالی ما را پر کنند؛ بعد با ما مکرکردی. در عشق باید مکار باشیم، نه؟ این صحنه روی مردی که می گفت: " بگیریدشان
، دزدند!" تمام شد... و من بنیامین شدم.
کینه به دل گرفته بودی؟ نه! حیله های مجازند، حیله هایی که برای دیدن دوست می شود کرد. عشق را می شود پیمانه ای کوچک کرد، توی بار جا داد. صدا می شود زد: "دزد!" و قانون هر جایی همین است که پیمانه دزد را گروگان بگیرند، با عشق مگر می شود دور شد؟ گفتی: " تا یعقوب را نیاورید، بنیامین پیش من می ماند." ماندم و گفتی: " نترس برادر! " این صحنه روی دستی که بر سرم کشیدی تمام شد... و من همان جا، زیر بارش انگشتان تو، یعقوب شدم.
چند سال است که من و تو داریم این بازی را می کنیم؟ لحظه آغاز کی بود؟ بعد از زمین؟ پیش از آسمان؟ قبل از دریا؟ یا بعد از کوه؟ شروعش شاید اصلا مهم نیست. من نگران پایانم. چرا روزی که نقش ها را می خواندند، یادمان رفت بپرسیم " تا کی؟" چرا نگفتیم " چند ساعت؟... چند روز؟... چند سال؟..." البته اینها همه مشکل من است. سمت تو داستان شکل دیگری است؛ بله دیگر. وقتی آدم همه اش یوسف باشد زمان زیاد طول نمی کشد. می خواهم سرت داد بکشم: " گاهی هم به من طفلکی فکر کن! " ولی باز چشمم می افتد به نگاه نگرانت و می فهمم که فکر می کنی، گر چه هیچ نمی گویی، گرچه صدایت اصلا به من نمی رسد. شاید هم نقش تو سخت تر باشد. همین که غمگین باشی و هیچ نتوانی بگویی. همین که مهربان باشی و کسی نزدیک مهربانی ات نباشد. همین که کسی که بشود مهربانی را بر او بارید، در دست رس نباشد. شاید هم سخت تر باشد.
اما رنج من چی؟ من که مدام دارم نقش عوض می کنم. لرزش زانوان خسته ی مرا کی می بیند؟ فکر می کنی آسان است آدم یک لحظه بعد از یعقوب بودن گرگ باشد؟ در انبوه این حس های متضاد، من هر روز می شکنم، می ریزم. تکه هایم را جمه می کنند، دوباره در من روح می دمند و باز حسود می شود. تا شکستنی دیگر... تا ریختنی دیگر... جهنم برای من جای دوری نیست. جایی که می میری و باز زنده ات می کنند تا عذاب بکشی. من جهنمم را با خویش راه می برم. بگو یا عشق یوسفی را از من بگیرند یا دستان یوسف کش را!
من در منگنه تضادها، هر روز پرس می شوم. بگو مرا از میان دو قطب بردارند. من از این رفتن و آمدن خسته ام. بگو بگذارندم نزدیک یک سر، تا جذب شوم. پاهای نحیف من چه تناسبی با این دویدن دارد؟
آن سالهای اول، شاید خوب تر بود. وقتی می شد بین دو پرده نشست و نفس کشید... می شد فکرکرد. اصلا صحنه ها طول می کشید. روزها و سالها این همه شتاب نداشت؛ اما این روزها کسی سرعت عبور تصویر ها را تند کرده است. پرده ها شفاف شده اند و ما از پشت آن ها پیداییم. میان دو نقش، مجال تاریکی برای فکر کردن نیست. پرده ها شفاف شده اند و مدام تماشا می شویم. یوسف! بیا تمامش کنیم. من از پایان این نمایش می ترسم. پرده را برای بار آخر که بکشند، من در کدام حس خواهم بود؟ بیا این بازی را خودمان روی صحنه ای که من از همه بیش تر دوست دارم تمام کنیم.
تو نشسته ای آن بالا، ردای پادشاهی مصر بر دوش، تاج بر سر، من از سرزمین های قحطی، گرسنه آمده ام. انبان خالی زا می گیرم بالا، اشکها می ریزند روی صورتم. دلم می خواهد بگویم: " یوسف" ولی هنوز نشناخته ام تو را. می گویم: " عزیز مصر" تو زیر لب حرفی می زنی؛ مثلا شبیه بله، یا همچو چیزی. من می افتم روی زانو، کیسه را همینطور گرفته ام بالا . می گویم: " سختی ، ما و خویشان ما را فرا گرفته..." می بینم که هنوز منتظری. می گویم: "چیزی برای مبادله نیاورده ایم" حرصم می گیرد. اگر چیزی داشتیم که هم قیمت گندم تو بود که اسمش را نمی گذاشتند قحطی. لابه لای گریه التماس می کنم: " بی بها، پیمانه را پرکن، اصلا صدقه بده، خدایت صدقه دهنده را دوست دارد."
تو بلند می شوی، می آیی جلو، تاجت را برمی داری، ردایت را می اندازی، پیراهن پادشاهی را در می آوری و من ناگهان می بینمت. داد می زنم: " به خدا تو یوسفی!" تو لبخند می زنی. فرار می کنم. تو گریبانم را از پشت می گیری، مثل وقتی من زلیخا بودم و تو را گرفتم. می گویی: " من می بخشمت."
تو را به خدا بیا بازی را تمام کنیم... روی همین جمله.
" من می بخشمت".