انتظار....

انتظار واژه ی غریبی است

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

                                                                                به یاد او و تقدیم به او ...

بگذار بمیرم...

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشواربود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذارکه چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذارکه چون شمع کنم پیکرخود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

بگذار چو خورشید گدازنده مس فام

در دامن شب با تن تبدار بمیرم

بگذار شوم سایه ایوان بلندت

سویت خزم و گوش دیوار بمیرم

میمیرم ازاین درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

قلب های شکسته ...

یک سنگ کا فیست برای شکستن شیشه

 یه جمله کافیست برای شکستن قلب

 یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن

 ویه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگی


زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم

ولی گریه به من نیا موخت که چگونه زندگی کنم

تو به من آموختی که چگونه دوستت بدارم ولی به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

تمنا...

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش .

به تو گفتند یوسف باش. گفتی....

این مطلب رو سالها پیش تو مجله سروش جوان خوندم و خیلی خیلی خوشم اومد دوست دارم جزء اولین مطالب باشه٬ هرچند که نوشته خودم نیست.

ماجرا خیلی ساده بود. به تو گفتند : " یوسف باش " و شدی. " کن! ... فیکون ". نوبت من شد . هنوز نگفته بودم "چشم!" که دوباره مرا خواندند و نقش دوم! ... بار سوم و باز تکرار نام و نقش من. ذوق زده بودم . یادت هست؟ به تو گفتم :" درمن چیزی دیده اند که در تو نبوده ." گفتم :" من بازیگر بهتری هستم ، آماده برای هزار نقش، این را می دانستند." تو غمگین نگاهم کردی. غمت شبیه حسادت نبود . بیش تر به دل نگرانی برای دوست می ماند. من از حس عجیب نگاه تو بهت زده بودم، آن قدر که نفهمیدم پرده کنار رفت و بازی ازنگاه تو و بهت من آغاز شد.

حسود شدم و برادر . تا خانه برای ربودنت دویدم. هنوز تن لرزه گرفتن دستهای تو و تا صحرا دویدن در من هست. صحنه روی صورت معصوم تو، روی تن بی پیراهنت ، پیش از چاه تمام شد. تو هنوز یوسف بودی که من گرگ شدم .

برادران گرگ، ما گرگهای برادر ، پیراهنت را دریدیم. و یک قدم آن سو تر دلمان هوایت را کرد ... دلمان تنگ شد. گفتند برای باور یعقوب، خون لازم است . من داوطلب بودم. می خواستم بچکم روی پیراهنت . خار را بی هوا توی دستم فروبردم. این صحنه روی گریه ام بر شانه های پیراهنی که تو در آن نبودی ثابت ماند. روی قطره خونی که بوی یوسف نمی داد ... و من یعقوب شدم.

دیدم نیستی، چشمانم را بستم تا آخرین تصویر، صورت تو باشد. پسرها گفتند:"کور شد!" رفتم سر تپه های دور تا رد پای هر قافله ای را بو کنم. پیرمردها در هم نجوا کردند :"دیوانه!" از کاروانی پرسیدم :" در راه دلو شما از ماه پرنشد؟ " زن ها گفتند :"طفلکی ! " چشم دزدیدند. " او نمی آید، باور کن!" چیزی از خدا می دانستم که آنها نمی دانستند، صبر کردم. خسته نشستم سر تپه، لبم خشک بود . دلم آب می خواست. صحنه روی له له من، تمام شد. روی رد جوی  شوری لای ریش های سفید... و من ساربان شدم.

ساربان شدم. کویر نوردی که سر هر سراب خون گریسته؛ درمانده از عطش، کسی خسته از چاه های بی یوسف. تا مرگ هر باوری یک قدم مانده بود که تو از آن اعماق بالا آمدی. گفتم :"سلام!" سالهای چاه تورا زلال کرده بود. لب گذاشتم بنوشمت. گفتی :" چه قدر منتظرت بودم! " گیج شدم. انتظاررا گمان کرده بودم فقط سهم من است. فکر کرده بودم برای تو در نقشت نه دلتنگی نوشته اند، نه چشم به راهی ... نه قحطی . تصور اینکه تو دلواپس آمدن من بوده ای، گودی پای چشم های نجیب، خیسی اشک آلود گریبان عریانت، مرا منگ و گنگ کرده بود که گفتی :"برویم!" به پاهای برهنه ی پاک و ترد تو روی خاک خیره شدم. به پای افزار گل آلود و سنگین خودم که انگار قرار بود هیچ جا مرا نبرند. دیدم هنوز برای با تو آمدن خیلی زود است. دیدم کم آورده ام. فروختمت؛ به چند درهم، سعی کن درکم کنی. هنوز برای باهم رفتن زود بود؛ با اینکه من از گرگ تا یعقوب راه آمده بودم. صحنه روی بوسه ی من به سکه هایی که نرخ تو بودند تمام شد . روی تو که هی برمی گشتی و مرا نگاه می کردی... من زلیخا شدم.

این بار تو قهر کردی. این بار تو فکر کردی که من خیلی دورم؛ من که هم می خواستم زن عزیز مصر باشم و هم عاشق یوسف. چقدر عشق را نمی فهمیدم. یک بار به ثروت فروخته بودمت، اینبار به قدرت. یک بار دیگر پیراهنت را دریدم. همه چیز داشت تکرار می شد. راه آمده را گویی بر گشته باشم. باز انگار ماده گرگی خشمگین شده باشم. زنان را نشاندم دور تالار. برای همه ترنج و کارد آوردم. به تو گفتم: " درآ " و به پیاله های پیش روی زن ها نگاه کردم که قطره قطره از خون تازه پر می شد. " این یوسفی است که مرا بر آن ملامت می کردید! " گفتم: "یا راه می آیی یا دوباره چاه" زندان را انتخاب کردی و خشکسالی شد. این صحنه روی گریه کردن من و پیاله ها، روی زنجیری که گردن تورا پی خود می کشید، تمام شد... و من پادشاهی کابوی دیده شدم.

گفتند تو تعبیر رویا می دانی و تو خود رویای من بودی. نشسته بودم روی تخت که آوردندت. هنوز همان یوسف بودی. به همان معصومی وقتی که تورا به صحرا بردیم. به همان پاکی وقتی که تورا بالا کشیدیم. گفتم: " کابوس گاوهای فربه دیده ام." گفتی: " قحطی است!" و خودت می دانستی که قحطی خیلی پیش از این آغاز شده بود. به رویم نیاوردی که این همه سال بی گناه به اعماق دور تبعید بوده ای. حتی گذاشتی خیال کنم تورا مامور خزائن زمین کرده ام. برکت زمین سالها بود که دست تو بود. این صحنه روی مشتی گندم که از لای انگشتان تو ریخت توی انبان مردی که مدام دعایت می کرد تمام شد... و من برادری قحطی زده شدم .

گفتند در مصر تو گندم می روید. ما قیافه اش را از یاد برده بودیم. برادرانم با انبانهای خالی راه افتادند. من اگر آمدم ولی بیش تر گرسنه ی انگشتان گندم ریز بودم بی آنکه بدانم آن انگشت ها به ساعد و بازوی یوسفی می رسند. تو فقط فکر کردی که من تو را به جا نیاوردم. چند چشم مگر مثل چشم های نگران معصومی است که با طناب او را پایین می فرستند؟ چند پیشانی مگر شبیه پیشانی پاک مهتاب گونی است که برای آخرین بار می بوسند؟ تو را شناختم همان اولین لهحظه که چشممان در هم افتاد. روی تخت عزیز مصر، زیر تاج، لای آن ردای بلند هم خودت بودی. غم توی نگاهت تورا لو می داد. همان که در لحظه آغاز، مرا مبهوت کرده بود. چه انتظاری داشتی؟ که بگویم: " هی! تو کی از چاه آمدی؟" با آن قیافه ی پریشان نان نخورده که بدبختی لای خطوطش جرم بسته بود، اگر چیزی از خویشاوندی می گفتم دست بسته به اسم "دیوانه" مرا می بردند. چه انتظاری داشتی؟ که با آن فلاکتی که از سر ورویم می ریخت بگویم: "این بالابلند، برادر من است"؟ تو گفتی که انبان های خالی ما را پر کنند؛ بعد با ما مکرکردی. در عشق باید مکار باشیم، نه؟ این صحنه روی مردی که می گفت: " بگیریدشان
، دزدند!" تمام شد... و من بنیامین شدم.

کینه به دل گرفته بودی؟ نه! حیله های مجازند، حیله هایی که برای دیدن دوست می شود کرد. عشق را می شود پیمانه ای کوچک کرد، توی بار جا داد. صدا می شود زد: "دزد!" و قانون هر جایی همین است که پیمانه دزد را گروگان بگیرند، با عشق مگر می شود دور شد؟ گفتی: " تا یعقوب را نیاورید، بنیامین پیش من می ماند." ماندم و گفتی: " نترس برادر! " این صحنه روی دستی که بر سرم کشیدی تمام شد... و من همان جا، زیر بارش انگشتان تو، یعقوب شدم.

 

چند سال است که من و تو داریم این بازی را می کنیم؟ لحظه آغاز کی بود؟ بعد از زمین؟ پیش از آسمان؟ قبل از دریا؟ یا بعد از کوه؟ شروعش شاید اصلا مهم نیست. من نگران پایانم. چرا روزی که نقش ها را می خواندند، یادمان رفت بپرسیم " تا کی؟" چرا نگفتیم " چند ساعت؟... چند روز؟... چند سال؟..." البته اینها همه مشکل من است. سمت تو داستان شکل دیگری است؛ بله دیگر. وقتی آدم همه اش یوسف باشد زمان زیاد طول نمی کشد. می خواهم سرت داد بکشم: " گاهی هم به من طفلکی فکر کن! " ولی باز چشمم می افتد به نگاه نگرانت و می فهمم که فکر می کنی، گر چه هیچ نمی گویی، گرچه صدایت اصلا به من نمی رسد. شاید هم نقش تو سخت تر باشد. همین که غمگین باشی و هیچ نتوانی بگویی. همین که مهربان باشی و کسی نزدیک مهربانی ات نباشد. همین که کسی که بشود مهربانی را بر او بارید، در دست رس نباشد. شاید هم سخت تر باشد.

اما رنج من چی؟ من که مدام دارم نقش عوض می کنم. لرزش زانوان خسته ی مرا کی می بیند؟ فکر می کنی آسان است آدم یک لحظه بعد از یعقوب بودن گرگ باشد؟ در انبوه این حس های متضاد، من هر روز می شکنم، می ریزم. تکه هایم را جمه می کنند، دوباره در من روح می دمند و باز حسود می شود. تا شکستنی دیگر... تا ریختنی دیگر... جهنم برای من جای دوری نیست. جایی که می میری و باز زنده ات می کنند تا عذاب بکشی. من جهنمم را با خویش راه می برم. بگو یا عشق یوسفی را از من بگیرند یا دستان یوسف کش را!

من در منگنه تضادها، هر روز پرس می شوم. بگو مرا از میان دو قطب بردارند. من از این رفتن و آمدن خسته ام. بگو بگذارندم نزدیک یک سر، تا جذب شوم. پاهای نحیف من چه تناسبی با این دویدن دارد؟

 آن سالهای اول، شاید خوب تر بود. وقتی می شد بین دو پرده نشست و نفس کشید... می شد فکرکرد. اصلا صحنه ها طول می کشید. روزها و سالها این همه شتاب نداشت؛ اما این روزها کسی سرعت عبور تصویر ها را تند کرده است. پرده ها شفاف شده اند و ما از پشت آن ها پیداییم. میان دو نقش، مجال تاریکی برای فکر کردن نیست. پرده ها شفاف شده اند و مدام تماشا می شویم. یوسف! بیا تمامش کنیم. من از پایان این نمایش می ترسم. پرده را برای بار آخر که بکشند، من در کدام حس خواهم بود؟ بیا این بازی را خودمان روی صحنه ای که من از همه بیش تر دوست دارم تمام کنیم. 

تو نشسته ای آن بالا، ردای پادشاهی مصر بر دوش، تاج بر سر، من از سرزمین های قحطی، گرسنه آمده ام. انبان خالی زا می گیرم بالا، اشکها می ریزند روی صورتم. دلم می خواهد بگویم: " یوسف" ولی هنوز نشناخته ام تو را. می گویم: " عزیز مصر" تو زیر لب حرفی می زنی؛ مثلا شبیه بله، یا همچو چیزی. من می افتم روی زانو، کیسه را همینطور گرفته ام بالا . می گویم: " سختی ، ما و خویشان ما را فرا گرفته..." می بینم که هنوز منتظری. می گویم: "چیزی برای مبادله نیاورده ایم" حرصم می گیرد. اگر چیزی داشتیم که هم قیمت گندم تو بود که اسمش را نمی گذاشتند قحطی. لابه لای گریه التماس می کنم: " بی بها، پیمانه را پرکن، اصلا صدقه بده، خدایت صدقه دهنده را دوست دارد."

تو بلند می شوی، می آیی جلو، تاجت را برمی داری، ردایت را می اندازی، پیراهن پادشاهی را در می آوری و من ناگهان می بینمت. داد می زنم: " به خدا تو یوسفی!" تو لبخند می زنی. فرار می کنم. تو گریبانم را از پشت می گیری، مثل وقتی من زلیخا بودم و تو را گرفتم. می گویی: " من می بخشمت."

تو را به خدا بیا بازی را تمام کنیم... روی همین جمله.

" من می بخشمت".

نگاهی تو را می پاید...

                                   ***************

نگاهی تو را می پاید 

و این تنها نگاهی است که روزی دلت را به لرزه می انداخت٬

و باز تجربه ی این نگاه

 زیر بارش اینهمه ستاره

 در آغوش اصوات آسمانی٬

 در زیباترین عرصه ی ممکن.

 همه چیز دوباره تکرار می شود

تو همان معشوقی

و او همان عاشق.

ولی دیگر نه تو به روی خود می آوری و نه او!

و باز زیر بارش اینهمه ستاره 

و در آغوش همان اصوات

تنها چیزی که به دست می آوری 

مشتی خاطرات نه چندان دور است

و نگاهی ملتمسانه.

و تو باز هم فریادت را در حنجره حبس می کنی

و او هم.

چرا این همه آنچه که باید باشد

و آنچه که هست متفاوت هستند!؟

شاید بهتر است بگویم:

چرا این همه آنچه تو می خواهی

متفاوت است با آنچه که اتفاق می افتد!؟ 

لحظه های بیاد ماندنی...

 

سرشار از خواهشی، سرشار از خواستن، سرشار از حرفهایی که روی دلت سنگینی می کنند، سرشار از بغضی مه منتظر یه جرقه است تا منفجر بشه، سرشار از اشکهایی که منتظر یه نگاهه تا جاری بشه، سرشاری از یه دنیا سوال و حاجت و التماس

 فکر می کنی ای کاش می شد یه فرصتی بهت داده می شد تا همه اونها رو، رو کنی تا دلت آروم بگیره، منتظری تا بهت بگن" ببین امروز، این لحظه تو خیلی برای ما عزیزی بگ چی می خوای تا اجابت کنیم!". یا اینکه نه اصلاَ این حرفها چیه!؟شاید پیش خودت فکر کنی که من کیم و کجام که اونقدر عزیز شده باشم!؟ اصلاَ صدات بزنن و بگن " ببین این روزها و این لحظه ها برای ما خیلی عزیزه و به برکت این لحظه ها و به برکت  آدمهای زلالی که تو این لحظه ها زلالتر می شن، تو هم هر چی می خوای بگو تا حالا که زیر سقف آسمون پربرکت ما هستی، بارون لطفمون به سر تو هم بباره، فقط بگو چی می خوای؟" و تو فرصتی رو که مدتهاست به دنباشی به دست آوردی. دقیقاَ توی اون لحظه ای قرار گرفتی که مدتها براش برنامه ریزی کرده بودی و حرفهات رو تمرین می کردی هر روز سوالهات رو مرور می کردی تا روز موعود به بهترین شکل ممکن بیانشون کنی تا لایق پاسخ باشه. حالا دقیقاَ تو همون لحظه مات و مبهوت و شک زده شدی! تو همون لحظه زبونت بند می آد و انگار هیچ خواسته ای نداری، انگار ضربه ای به سرت وارد شده و همه چیز رو فراموش کرده ای ، انگار باز هم کم می آری ! باز هم غبطه می خوری به حال آدمهائیکه دارن تند تند زیر لب حرفهایی رو نجوا می کنن. تو اما ساکت و بهت زده چشمهات رو می بندی و چیزهایی رو تجربه می کنی که با وجود تکرار شدنش تو تمام این لحظه هایی که کم هم نبوده اند، اما هنوز نابند و غریب

چشمهات رو می بندی و دستهات رو بالا می آری تا هر چی خودش خواست بذاره تو دستهای خال تو، انگار که هیچوقت تو منتظر چیزی نبوده ای !!!

حالا هر صبح نزدیک سحر و هر غروب موقع افطار دوباره این لحظه ها تکرار می شوند و تمام "تو" ها "من" می شه و ساکت و مبهوت

تو تمام این لحظه هایی که بیشتر یه خلاء عجیب احاطه ام کرده به این فکر می کنم که باز هم کم آورده ام!

چقدر دلم می خواد که این لحظه ها تا ابد ادامه پیدا کنه و من برای همیشه غرق این حیرت و جذبه باقی بمونم

عطر بهشت در قلب سیاهم

قفسم رامی گذاری در بهشت، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند، تا تنم را به دیواره ها بکوبم، تا تن کبودم درد بگیرد؛ ودرد، نردبانی است که تو آن سویش ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم.

تن نمی کوبم به دیوارها که درد، مرا به تو برساند!

قفسم را می گذاری در بهشت تا تاب خوردن برگها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه دیوانه ام کند؛ تا دست از لای میله ها بیرون کنم؛ تا دستم لای میله ها زخم شود و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای برای درآغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه می کنم و دستم را زخمی هیچ آرزویی نمی کنم.

 با من چه باید بکنی که به میله هایم ، به فضای تنگم، به دیوارها، آنچنان مأنوسم که اگر در بگشایی پر نخواهم زد؟ بال هایم چیده نیست. پایم به چیزی بسته نیست که نیازی به این همه نیست. در من خاطره درختها مرده است. آبی رنگ امسال نیست و واژه آسمان مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد. من صحنه را سالها است که ترک کرده ام.

صحنه آماده بود. گفتی تماشاگران بنشینند. ردیف ردیف، صف به صف تماشگران نشستند. رقبای من که پیش از من برای نقش اول انتخابشان کرده بودی و نتوانسته بودند و نکشیده بودند، نشستند. چشم دوختند به صحنه و من پشت پرده چه حالی داشتم.

کوهها سر درهم پچ پچ کنان، دریاها دامن در دامن غرش کنان، فرشته ها بال در بال و آسمان آن بالا ... نخوت از چشمانش می بارید و هیچکدام باور نداشتند که کسی بتواند؛ که کسی نقش اول باشد. وقتی که آنها کنار رفته اند.

گفتی :"وقتش نزدیک است؛ آماده باش!" گفتم:" نه تنها من، نه فقط آنها که آن سویند ، تو حتی خودت هم می دانی که می افتم، وَ لَم نَجِد لَهُ عَزماً."  گفتی :" می دانم آن چه نمی دانند، آماده باش!"  یادم هست گریه می کردم، شاید برای اولین بار، گفتی :"پرده بالا رفته است." و من هنوز گریه کی کردم.

کوه گفت "این کوچک؟"  آسمان گفت "این فرو دست؟" فرشته ها گفتند "خون می ریزد!" و تو خودت گفتی"این ستمکار نادان!" و رقبای من همه خندیدند. من ایستاده بودم آن وسط. روبروی همه ی ذراتی که برای من آفریده شده بودند و کنجکاوانه سرک می کشیدند تا بدانند پرا برترم. ایستاده بودم آن وسط و خیلی ترسیده بودم. خودم حتی نمی دانستم ظالم و خونریزم، فراموشکار و عجول یا آن چیز دیگری که فقط او می داند. ایستاده بودم تا روح دمیده در من را تماشا کنند و شرم روی پیشانی ام عرق می کرد. شرم نقشی که می دانستم توانش توانش در من نیست. وَ لَم نَجِد لَهُ عَزماً در من تکرار می شد. هزاران بار! و نمی فهمیدم چرا با من چنین می کند اگر دوستم می دارد. تماشای حقارت من و فرو افتادنم آیا لذتی دارد؟ و نیشخند های تمسخر بود که از لب های ذرات می بارید. حتی فکر کردم این بازی است. فکر کردم من مهره ای شده ام، برای این که بخندند، برای اینکه... و نبود و صدایت آمد که گفت :"بار را بگذارید".

ناگهان شانه های خردم سنگین شد. نفس در سینه هستی حبس بود. لبها روی نیشخند، همان طور خشک شده بودند و من آن زیر، آن پایین، رنجی سترگ را عرق می ریختم. زانوانم آماده ی تا شدن بودند و فرو افتادن. گفتی :" حالا بیا!" نمایش آغاز شده بود ومن- نقش اول- همین چند گام بود که باید بر می داشتم. حتی ایستادن با آن فشار روی گرده ها نا ممکن می نمود چه رسد به پیش رفتن.

تو گفتی:"بیا" و عجیب بود که گفتم :"لبیک!" راه افتادم که بیایم و همان لحظه زانوانم شکست و خاک را لمس کرد و خاک را لمس کردم. ذرات خیره خیره مرا می پاییدند. نفس در سینه هستی حبس بود. افتاده بودم آیا؟ تمام بود؟ رد شده بودم یا هنوز نمایش ادامه داشت؟ زانوانم را آهسته از خاک جدا کردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آن جا بود؛ روی شانه های ترد من! عجیب بود؛ تا ایستادم نیشخند ها محو شد، نفس ها آزاد شد و ذرات فریاد زدند" تبارک الله احسن الخالقین!" فریادشان از صدای شکستن استخوان طاقت من زیر ثقل بار بیشتر بود.

من گیج بودم. کجای این منظره رقت آور این همه با شکوه بود که بر چشم ها و لب ها حیرت و تحسین نشسته بود؟ عجیب بود که تو دوباره گفتی"بیا!" و عجیب بود که دوباره گفتم " لبیک!" و باز مثل مورچه ای زیر سنگینی نانی بزرگتر از دهان خودش، افتادم و برخاستم. باز همهمه شد؛ باز گفتند:" تبارک الله!" من لای همهمه ها صدایت را شنیدم که به همه شان گفتی" این بود آنچه می دانستم." و گیج تر شدم. افتادنم را می دانستی یا برخاستنم را؟ نقش اول نمایشت همین بود؟ همین مه با این که می دانم که می شکنم بار را برمی دارم؟ همین که می افتم و باز برمی خیزم؟ همین که با تن نحیفی که هیچ تناسبی با کوه ندارد می گویم لبیک؟

همین شکوه رنج سترگ من؟

تماشاچیان هنوز نشسته اند؛ درست همان جا؛ ولی من صحنه را سال ها است ترک کرده ام... گریخته ام. آخرین باری که افتادم روی خاک دیگر برنخاستم. تو مدام صدایم می کنی که بیایم جلو... که این صحنه را تمام کنم؛ ولی من...

رمضان که می شود صدایت را بلند می کنی؛ بلند و بلند تر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می شوم. تو هر رمضان قفسم را می گذاری در بهشت تا هوس کنم، ولی من ... چرا رهایم نمی کنی؟ می خواهم بچرخم؟...

من هیچ مولای کریمی را بر بنده زشتکارش صبورتر از تو بر خودم ندیده ام!

گونه هایت چه شد .....

گونه هایم خیس واز چشمانم راهیست به ملکوت زیبای تو

چرا که این چشمه جوشان عشق در لحظه لحظه ی میهمانی تو از برای وصال و کامیابی در قلیان و جوشش است تا حتی تو را به میهمانی خودت ببرد

یا رب زتو آنچه من گدا می خواهم     افزون ز هزار پادشاه می خواهم

هر کس ز در تو حاجتی می خواهد من آمده ام از تو ترا می خواهم

و آنگاه که بغض غصه هایم خالی میشود سر بر دوشت می نهم و تو آرام با سر انگشتان زیبایت پریشانی موهایم را نوازش میکنی که تو نوازنده غریبان و من غریبم

الهی دردم دوا کن که تویی طبیبم

ای دلیل هر گم گشته

سپیده دمان است و من از میهمانی خدا سرمست و خدا از میزبانی من دلتنگ

چرا که تمام غمهایم را به رسم رندان(یک به صد)به او دادم

                       باشد که از خزانه ی غیبش دوا کند

خدایا....

خدایا

...............تو

تنهاترین تنهایی

تنها ترانه زیبای خلوت و سکوتم

یگانه محرم استماع هق هق ناله های شبانه ام و یکتا نوازش گر پریشان حالی و شوریدگی هایم.

تویی که صدایم را میشنوی و در ظلمات شب به میهمانی خود رهنمونم میداری

تویی که این ناخوانده میهمان را به گشاده رویی میپذیری و حبیب خود میخوانی

الله به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس

هر کس به کسی و حضرتی می نازد جز حضرت تو ندارد این بی کس کس

تویی که عاشقانه به زجه های این شیدای رسوا گوش فرا میدهی و در :سکوت شب از ترس بیداری همسایه ها نمی گویی

..............دیگر بس است

.........................خسته شدم

......................................هیس

تویی که سیلاب اشکهایم را به نظاره مینشینی و از غربت هر دوتامان آرام و بی صدا می گریی

نخست برای غربت این بنده از همه جا رانده

سپس برای غربت خود در میان این آدمهای وا مانده

که نه رسم بنده گی و میهمان بودن را بجا می آورند و نه حرمت خالق و صاحب خانه را نگاه میدارند

و همین است گواه و شاهدی بر تنهایی تووووووووووووووو

************************

شهر عشق

**********************

در شهراگرعشق ببارد مردم

 یک  مرد به جا نمی گذاردمردم

تصمیم گرفته ام که عاشق باشم

دیوانه که شاخ ودم ندارد مردم

***********************

برقله انتظارما برفی نیست

ساقی آمد ولی مرا ظرفی نیست

گفتی که به محض آمدن می کشمت

باشدتوبیا بکش مرا حرفی نیست

**********************

می سوزم وآتش دلم ازعشق است

این کشمکش مقابلم ازعشق است

اصرارنکن برای درمانم، صبر

حل ناشدنی است، مشکلم باعشق است

****************************

ازسرخی عشق اگرچه لبریزشدیم

اما به تمنای توپاییزشدیم

دیدیم که موی تو سیاه است چو شب

ازآن همگی مرغ شب آویزشدیم

***********************